شمارهٔ ۴۸۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم که شوق لبت داد شربت اجلش
به مهر خط تو شد مهرنامه عملش
چه جای طعن دلم را به مستی لب تو
چو داد باده ازین جام ساقی ازلش
کدام شیفته دل در کمند زلف تو بست
که عقل خنده نزد بر درازی املش
چو سنگ اساس جفا محکم است ازان دل سخت
کجا رسد ز نم چشم عاشقان خللش
خوشا مرقع صوفی که محتسب هر دم
کشد پیاله ز جیب و صراحی از بغلش
اگر چه در همه عمرش بدل نیافته ام
بس این که یافته ام همچو عمر بی بدلش
چو راند جامی ازان چشم آهوانه سخن
سرود بزم غزالان مست شد غزلش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در مورد شوق و محبت است. عشق به معشوق باعث شده که دل شاعر شاد و مسرور باشد، حتی اگر دمی از عمرش را به پایان برساند. او به زیباییهای معشوق و تاثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و به این نکته پی میبرد که عشق و شوق واقعی هیچگاه محو نمیشود. شاعر همچنین به چالشهایی که در عشق وجود دارد، اشاره میکند و به سادگی و بیبدیلیت عشقش در مقایسه با دیگر تجربیات زندگی خود افتخار میکند. در نهایت، شاعر به زیبایی و سرزندگی بزم عاشقان میپردازد و حال و هوای جشن و شادمانی را در توصیف میکند.