نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سپیده دم که شد از خانه عزم حمامش

هزار دلشده شد خاک ره به هر گامش

چو کند جامه ز تن جامه خانه را افروخت

فروغ صبح دگر از صفای اندامش

چو برگ گل که بود در گلاب خانه نشست

به گرم خانه عرق بر عذار گلفامش

تنش چو نقره خام و هزار مفلس عور

گرفته کیسه به کف بهر نقره خامش

مراست چشم و برد ناخنه ز چشم آرام

چه جای آن که بود زیر ناخن آرامش

نکاست استره یک مو به کام خود ز سرش

شد این ز سختدلی های سنگ ناکامش

رقیب گو مگشا زر که جامی بیدل

ز چشم اشک فشان داد سیم حمامش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در سپیده دم، شخصی به عزم رفتن به حمام از خانه بیرون می‌آید و احساس خاصی دارد. هر گام او شبیه به دلشکستگی است و با کندن لباس، جلوه‌ای از زیبایی و تازگی صبح را به نمایش می‌گذارد. او مانند برگ گلی در گلاب نشسته و عرق روی صورتش نمایان است. تن او همچون نقره‌ای خالص است و به دنبال نقره خامی می‌گردد. در حالی که کسی دیگر با چشمانش او را می‌نگرد، از درد و ناراحتی‌های خود صحبت می‌کند و یادآور می‌شود که دلشکستگی‌هایی در زندگی دارد. رقیب او به طور غیرمستقیم او را تشویق می‌کند که به دنبال شادی و زیبایی نباشد. در نهایت، این اشعار احساسات عمیق و جدایی را به تصویر می‌کشند.