شمارهٔ ۴۹۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش
لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش
کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ
گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش
آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوار
ای بسا خون مسلمانان که شد در گردنش
خواستم گویم لباس از برگ گل می بایدش
باز ترسیدم که آزارد ازان نازک تنش
هر گهش بینم قبا پوشده بیهوش اوفتم
وای من روزی که بینم با ته پیراهنش
ای صبا با او حدیث شعله آهم بگوی
تا شود سوز درون دردمندان روشنش
شاید آن بدخو کند رحمی خدا را ای اجل
ریز خون جامی و بر خاک آن کوی افکنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و آرزوی خود میگوید که دوست دارد به معشوق خود نزدیک شود، اما از عواقب این نزدیکی میترسد. او به زیبایی و نازکی معشوق اشاره میکند و بیان میکند که دیدن او باعث بیهوشیاش میشود. شاعر به آلام درون خود اشاره دارد و از نسیم (صبا) میخواهد که پیام او را به معشوق برساند تا آتش درونش را روشن کند. در نهایت، او امیدوار است که معشوق رحم کند و به او التیام بخشد. این شعر به خوبی حس معقدی و عشق دردناک را به تصویر میکشد.