شمارهٔ ۴۹۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مدار آینه را در صفا برابر خویش
به دست شانه مده طره معنبر خویش
نبرده ام به می لعل دست بی لب تو
که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش
رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام
نمود عاقبت آن ناشناخت گوهر خویش
به چار بالش عزت چو جای نیست مرا
بر آستان مذلت نهاده ام سر خویش
گر آن پری گذرد فی المثل به روضه قدس
فرشته فرش کند زیر پای او پر خویش
چو هست پایه واعظ چو همت او پست
ازان چه سود که سازد بلند منبر خویش
هجوم عشق تو دیوانه ساخت جامی را
شکست کلک و بر آتش نهاد دفتر خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احوالات عاشقانه و درونی شاعر میپردازد. در ابتدای شعر، شاعر به آینه اشاره میکند و از خودآگاهی و زیبایی درونش سخن میگوید. سپس به عشق و عدم دستیابی به معشوق اشاره میکند و میگوید که از شدت احساساتش دلی پرخون دارد. رقیب او را به باد انتقاد میگیرد و از ناشناختهماندن ارزشهایش سخن میگوید. شاعر به وضعیت ناپسند خود و سرافکندگیاش اذعان میکند و از توصیف زیبایی معشوق میگوید که در مقام فرشتگان است. در نهایت، شاعر به تاثیر عشق بر روانش و تاثیر آن بر زندگیاش اشاره کرده و به شکست ناشی از این عشق اشاره میکند. کل شعر به مواجهه عمیق با عشق و درد ناشی از آن میپردازد.