شمارهٔ ۵۰۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلا ملازم رندان دردکش می باش
به هر چه می رسد از صاف و درد خوش می باش
مکن تعلق خاطر به نقش صفحه دهر
جریده وار همی زی و ساده وش می باش
خراب ساده عذاران کج کلاهم من
رو ای ادیب تو دربند ریش و فش می باش
دو کون در نظر من یکی شد ای خواجه
تو در شمار سه و چار و پنج و شش می باش
چه غم ز منقصت صورت اهل معنی را
چو جان ز روم بود گو تن از حبش می باش
منم ز جام می ای شیخ غرق بحر حیات
تو مانده خشک زبان بر لب از عطش می باش
خلاصی از خود و از خلق بایدت جامی
ز جام پیر خرابات جرعه کش می باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به اهمیت رهایی از تعلقات دنیوی و نیاز به تجربه و احساس واقعیات زندگی اشاره میکند. او میگوید که باید با درد و رنج رندان همنشین بود و دل به دنیای فانی نداد. همچنین به سادگی و بیپیرایگی در زندگی اشاره دارد و تأکید میکند که انسان باید از تصورات و ظواهر دور شود و به عمق معنا بپردازد. شاعر خود را در حالت آهنگینی میبیند که از مینوشد و غرق در زندگی است، در حالی که دیگران دچار خشکسالی و کمبود احساساند. او در نهایت به این نکته میرسد که رهایی از خود و دیگران تنها در سایه تجربیات حقیقی و نوشیدن از جام عشق ممکن است.