نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش را

مطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را

با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بده

خاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را

پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار من

پیش تو عرضه می کنم پخته و خام خویش را

شد به غلامی درت صرف جوانیم همه

بهر خدا تفقدی پیر غلام خویش را

بر تو سلام می کنم گرچه فرود یافتم

با شرف جواب تو قدر سلام خویش را

برد متاع هستیش زود به کشور عدم

هر که به دست عشق تو داد زمام خویش را

در ورقی که کرده ام نام سگانت را رقم

زیر ترک نوشته ام از همه نام خویش را

بر من خسته دل مزن طعنه به مهر نیکوان

صید کسی دگر مخوان آهوی دام خویش را

جامی تشنه لب که شد خاک ز شوق لعل تو

باده خور و بر او فشان جرعه جام خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از خدای خود درخواست می‌کند که زیبایی و محبتش را به او نشان دهد و غم خود را با او در میان بگذارد. وی از خدا می‌خواهد که رحمتش را به همه برساند و نه فقط به افراد خاص. شاعر اشاره می‌کند که دلش به خاطر غم هنوز خام است و او می‌خواهد احساساتش را پیش خدای خود عرضه کند. همچنین، از جوانی‌اش که در خدمت محبوب است یاد می‌کند و درخواست توجه و محبت از سوی او دارد. در نهایت، شاعر به عشق و شوقی که به محبوب دارد اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که توفیق و محبتش را بر او نثار کند. استفاده از استعاره‌ها و تصاویر زیبا در این شعر، عمق احساسات و longing شاعر را به خوبی منتقل می‌کند.