نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۰ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویش

کاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش

وه چه شیرین است لعلت گوییا آمیخته ست

شیره جانهای شیرین دایه ات با شیر خویش

نقشبند چین که در بتخانه صورت می نگاشت

پیش رویت بر زمین زد خامه تصویر خویش

تیرت آمد بر دل و من نیم کشته منتظر

مانده ام باشد که آیی از قفای تیر خویش

همدم یاران تو خوش در عشرت آباد وصال

مانده من تنها درین غمخانه دلگیر خویش

خواستم عمری به کویت عذر تقصیر وفا

همچنان شرمنده ام پیش تو از تقصیر خویش

بنده جامی پیر شد همچون غلامان بر درت

رحمی ای شاه جوانان بر غلام پیر خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از گم شدن راه تدبیر و اندیشه‌اش سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که تکه‌ای از زلف معشوقش را به او ببخشد. او توصیف می‌کند که چگونه زیبایی معشوقش شیرین و دلربا است و به نوعی شیره جان او را به یاد می‌آورد. شاعر به تصویر کشیدن معشوق در بتکده‌ها اشاره می‌کند و از تیر عشق که بر دلش نشسته و او را نیمه‌جان کرده، سخن می‌گوید. او به تنهایی خود در غم و دلتنگی اشاره می‌کند و از یاران معشوقش که در خوشی‌ها هستند، حسرت می‌خورد. در نهایت، شاعر از شرمندگی خود در برابر معشوق سخن می‌گوید و از او می‌خواهد که به حال غلام پیرش رحم کند.