نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش

ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش

زاهد که جا به گوشه محراب می کند

گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش

حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن

از پرده های دیده من زیر پای خویش

کوته فتاد رشته عمرم خدای را

یک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش

دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیش

بلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش

از خویش و آشنا همه بیگانه گشته ام

تا دیده ام سگان تو را آشنای خویش

تو پادشاه حسنی و جامی گدای تو

ای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلتنگی و فراق معشوق صحبت می‌کند و احساساتش را در قالب‌های زیبا بیان می‌کند. او به ناخدا، که در کار هدایت کشتی‌اش است، هشدار می‌دهد که از خدا بترسد. از زاهدانی یاد می‌کند که در محراب خود به یاد زیبایی معشوق غافل می‌مانند. شاعر همچنین حسرت می‌خورد که پای معشوق را بر زمین فرش کرده و عمرش به سرعت می‌گذرد. او از بی‌سر و سامانی دلش در دوری معشوق می‌گوید و اینکه چگونه از خود و آشناهایش دور شده و حتی سگان معشوق را به عنوان آشنا می‌شناسد. در نهایت، شاعر از معشوق به عنوان پادشاه زیبایی یاد می‌کند و از او طلب رحمت دارد.