نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش

کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش

آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز

کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش

با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا

خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش

چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم

کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش

تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق

برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش

گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری

بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش

قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش

زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حسرت و اندوه ناشی از جدایی و عشق سخن می‌گوید. او به معشوقش اشاره می‌کند و از سادگی و بی‌پناهی‌اش در برابر محبت و سختی‌هایی که از این عشق متحمل شده، سخن به میان می‌آورد. احساس درونی او نشان‌دهنده وابستگی شدید به معشوق است و از زخم‌های ناشی از بی‌وفایی و جدایی می‌گوید. شاعر همچنین از تحمل درد و ناتوانی خود در دوری از معشوق سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که همه وجودش در پی وصال اوست. در نهایت، او از باطن خود و عشق بی‌پایانش به معشوق می‌گوید و این عشق را بزرگ‌ترین الماس زندگی‌اش می‌داند.