شمارهٔ ۵۲۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر شب از آتش رخسار تو سوزم چو چراغ
رود از فکر سرزلف تو دودم به دماغ
سوزم از رشک چه سوزد کسی از داغ غمت
هر کس از داغ غمی سوزد و من از غم داغ
سایه بر عارض گلرنگ تو انداخته زلف
بر گل و لاله ز پر چتر سیه ساختمان زاغ
موسم گل در باغم چه گشایند به روی
غنچه ای نیست دل من که گشاید در باغ
چای برداشتم از دامن هر شغل که بود
تا به یاد تو نشستم پی زانوی فراغ
بوی پیراهنت از باد صبا می جستم
به گریبان گل و جیب سمن داد سراغ
جامی از نطق زبان بست چو نشناسد کس
نکته طوطی شکرشکن از کاغ کلاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و غم ناشی از آن صحبت میکند. او هر شب به خاطر زیبایی و وجود معشوقش دچار آتش عشق و حسرت میشود. او از درد و رنجی که ناشی از دوری و غم معشوق است، میسوزد و بیان میکند که تنها او به این صورت نمیسوزد. شاعر همچنین به زیباییهای بهار و گلها اشاره میکند و احساس ناامیدیاش از نبود معشوق را نشان میدهد. او در تلاش است تا یاد معشوق را با بوی پیراهنش زنده نگه دارد و در نهایت به ناتوانی خود در بیان احساساتش اشاره میکند.