شمارهٔ ۵۲۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ
باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ
می رود با آه آتشاک دل در زلف تو
همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ
شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان
در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ
از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ
خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ
ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای
زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ
وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار
از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ
شعلههای آه جامی نیست جز ایام هجر
هرکس آری بهر شبهای سیه دارد چراغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی امید و روشنی در شرایط تاریکی است. شاعر به زیبایی و نور چهرهی محبوب اشاره میکند و میگوید که عشق و شوق او همچون چراغی در دل شب میتابد. او به تحولات عشق میپردازد و به اهمیت نگهداشتن این نور در دل در هنگام بروز مشکلات و غمها اشاره میکند. با تصاویری از خاموشی و ویرانی، شاعر به روشنی و گرمایی که عشق میتواند به ارمغان بیاورد، تأکید میکند. در اواخر، اشاره به می و بزم و شبهای تار میشود که باز هم نماد امید و روشنایی است.