نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که می آیم به کویت شرم می آید مرا

چون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا

از سر کویت من بی صبر و دل هر جا روم

گرچه باغ خلد باشد دل فرو ناید مرا

هر طرف صد خوبرو در جلوه نازند لیک

از همه نظاره روی تو می باید مرا

وه چه گفتم من که بینم گاه گاهی روی تو

دیگری را خوبرو گفتن نمی شاید مرا

بی خودی من ز عشقت گرچه از حد درگذشت

هر که بیند روی تو معذور فرماید مرا

گر تو را باشد گهی پروای غم فرسودگان

نیست غم گر جان و دل از غم بفرساید مرا

گفته ای جامی کم است از خاک پای ما بسی

زین تفاخر شاید ار سر بر فلک ساید مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و شوق خود به محبوبش سخن می‌گوید. او از آمدن به کوی محبوب احساس شرم می‌کند و نمی‌داند کجا برود که دلش آرام بگیرد. در هر جا که می‌رود، حتی در باغ‌های بهشت، به یاد محبوبش دلش نمی‌افتد. با وجود زیبایی‌های دیگری که در اطرافش هستند، او تنها به چهره محبوب خود می‌نگرد و از این موضوع احساس پشیمانی می‌کند. شاعر می‌گوید که عشقش او را به حدی بی‌خود کرده که هر کسی صورت محبوبش را ببیند، او را از هرگونه گناه معذور می‌داند. وی در نهایت به حال غم‌زده و پریشان خود اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر محبوبش دلش به حال دیگران بسوزد، او به این غم عادت کرده است. شاعر همچنین به تفاخر دیگران اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر بگویند خاک پای محبوبش کم است، شاید به آسمان بلند شود.