نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۳ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر خون که خورد بی تو دل از ساغر فراق

بگشاد از رگ مژه ام نشتر فراق

بر چون خوریم از تو که تخم امید وصل

در کشتزار ما ندهد جز بر فراق

در باغ عشق سروی اگر هست و سوسنی

آن ناوک بلا بود این خنجر فراق

لاغر تنم به مسند وصل تو چون رسد

این رشته هست دوخته در بستر فراق

برخاست ز آب دیده ما هر طرف حباب

زد خیمه در نواحی ما لشکر فراق

هر دم مده به وعده فریبم که فارغ است

از نعمت وصال بلاپرور فراق

جامی ز دوست نامه وصل آرزو مکن

این بس که هست نام تو در دفتر فراق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع فراق و عشق از دیدگاه یک عاشق می‌پردازد. شاعر احساس درد و رنج ناشی از دوری معشوق را توصیف می‌کند و می‌گوید که هر لحظه بدون او، دلش را می‌کُشد. او به کشمکش‌های درونی خود اشاره می‌کند و از امید به وصال می‌گوید که در این کشتزار تنها حسی جز فراق به او نمی‌دهد. شاعر از نمادهای عشق و بلایایی که فراق به همراه دارد، استفاده می‌کند و بیان می‌کند که حتی در خالی بودن از وصال، نام معشوق در دلش باقی است. به طور کلی، این شعر بیانگر غم جدایی و درد عشق است.