شمارهٔ ۵۶۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دل
که هم کام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشکل
اگر تن در فراق او دهم عمری ست بیهوده
وگر دل بر وصال او نهم فکری ست بی حاصل
دوای عشق گویند از سفر خیزد چه دانستم
که در دل مهر آن مه خواهد افزون شد به هر منزل
اگر نی آب بر آتش زدی باران اشک من
ز برق آه گرمم سوختی هم ناقه هم محمل
بدان در گرانمایه چگونه ره برم چون شد
ز آب دیده دریاها میان ما و او حایل
شکسته کشتی امید در گرداب غم ما را
تو ای ناصح مزن سنگ ملامت باری از ساحل
شراب خوش دلی ارباب عشرت را ده ای دوران
که هست از ساغر غم جامی اکنون مست لایعقل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وضعیت دشواری که عشق او به معشوقش ایجاد کرده اشاره میکند. او از درد دوری و فراق سخن میگوید و میگوید که هر دو حالت فراق و وصال برایش مشکل هستند. شاعر به تلاشی که برای به دست آوردن عشق معشوق دارد، اشاره کرده و از ناامیدیاش در این مسیر مینالد. همچنین به مشقتهای ناشی از این عشق و مشکلاتی که در پی آن به وجود آمده اشاره میکند و از ملامت دیگران بر خود میزند. در نهایت، او خواهان لحظهای از شادی و سرخوشی در میان غم و مشکلات است و از دوران میخواهد که او را با شراب خوشدلی سیراب کند.