شمارهٔ ۵۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا
جبینت آینه صبحگه بس است مرا
مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم
نشان نعل سمندت به ره بس است مرا
چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد
دلم که بسته ز خون ته به ته بس است مرا
حجاب شد سر زلف سیاه پیش رخت
همین علامت بخت سیه بس است مرا
به عشق کهنه که نو شد اگر گنه کارم
خط عذار تو عذر گفته بس است مرا
نگویمت گه و بیگه دلم نگه می دار
گهی ز چشم خوشت یک نگه بس است مرا
کنم به باده چو جامی دلالت صوفی
همین معامله در خانقه بس است مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از فروغ فرخزاد است و در آن شاعر به بیان احساسات عاشقانه و عمیق خود میپردازد. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید و بیان میکند که هیچ چیز دیگری جز عشق و زیبایی معشوق برای او مهم نیست. شاعر به قید و بندهای دنیای مادی و آرزوهای ناتمام نیز اشاره دارد، اما در نهایت، عشق و نگاه معشوق برایش کافی و دلگرمکننده است. او در نهایت نشان میدهد که این احساسات و عشق برایش معنایی عمیق دارد که از هر چیز دیگری مهمتر است.