شمارهٔ ۵۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با تو یک دم بخت من همدم نمی سازد مرا
در حریم وصل تو محرم نمی سازد مرا
با غم مهجوری و اندیشه دوری خوشم
خاطر شاد و دل خرم نمی سازد مرا
دیگران را شاد دار ای جان به وصل خود که من
عاشق غمخواره ام جز غم نمی سازد مرا
خواهم اندر عالمی دیگر ز هجرت خانه ساخت
دیگر آب و خاک این عالم نمی سازد مرا
بهر تسکین دل افگار من مسکین طبیب
ساخت صد مرهم ولی مرهم نمی سازد مرا
نیست سوز عشق را جز صبر چیزی سازگار
آزمودم بارها آن هم نمی سازد مرا
هر نفس جامی مدم بر من فسون عافیت
با بلا خو کرده ام این دم نمی سازد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تنهایی و غم خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند او را شاد کند. او در انتظار وصالی است که هیچگاه به او نمیرسد و با غم و اندوه دوری از محبوبش کنار آمده است. شاعر از دیگران میخواهد که شاد باشند، زیرا او فقط به غم عشق خود عادت کرده است. او همچنین به این موضوع اشاره میکند که در تلاش برای پیدا کردن آرامش و تسکین دردهایش بوده، اما هیچ کدام از درمانها مؤثر نبودهاند و تنها راهی که برای ادامه زندگی دارد، صبوری است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که به بلایا و غمها عادت کرده و دیگر نمیخواهد به دنبال خوشیهای زودگذر باشد.