شمارهٔ ۵۷۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن ماهرو که چشم من است و چراغ دل
دردا که سوختم ز فراقش به داغ دل
خاطر به فکر غیر مجو لذت غمش
عشرت کجا توان چو نباشد فراغ دل
گم گشت با نشانی داغش دل از برم
آورده ام به زلف وی اکنون سراغ دل
تا بسته ام خیال خط و عارضش مرا
ریحان و لاله می دمد از باغ و راغ دل
هر غنچه کان به سینه ز پیکان او دمید
ما را شکفت صد گل راحت ز باغ دل
عمری ست بر گذار نسیم عنایتیم
باشد که بوی وصل وزد بر دماغ دل
جامی بدان امید که آید خیال دوست
هر شب به کنج سینه فروزد چراغ دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و فراق محبوبش سخن میگوید و درد دل خود را بیان میکند. او میگوید که چشم محبوبش روشنیبخش دل اوست و فراقش باعث سوختن او شده است. شاعر به این نکته اشاره دارد که هیچ لذتی بدون حضور محبوبش وجود ندارد و او به شدت دلش برای محبوبش تنگ شده است. دل او به شوق و یاد آن معشوق میتپد و به دنبال نشانههایی از اوست. در نهایت، او امیدوار است که روزی بوی وصال و دیدار محبوبش به سراغش بیاید و دلش دوباره روشن شود.