شمارهٔ ۵۷۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می خرامد سوی بستان شاهد رعنای گل
می رود آب روان تا سر نهد در پای گل
تافت ابر از سیم رشته سوزن از زر ساخت مهر
تا صبا دوزد قبای لطف بر بالای گل
جلوه گل را بود چیزی ورای رنگ و بوی
نیست بی چیزی که بلبل شد چنین شیدای گل
وقت گل کامی بگیر از دلبر نارسته خط
پیش ازان روزی که بینی خارها بر جای گل
بزم مستان را بیارای از گل ای ساقی که شد
بزم باغ آراسته از روی بزم آرای گل
لب لب جوی آ و گل را بین به صدر و عشوه جوی
ای که چون آب روانی لب به لب جویای گل
وصف گل تا چند جامی هر که را زان لاله رخ
چون تو باشد داغ بر دل کی کند پروای گل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت گل اشاره میکند و تصویرهایی زیبا از طبیعت و عشق به گلها خلق میکند. او از تماشای گل و دلبرش لذت میبرد و به آنچه که با گذر زمان تغییر میکند، اشاره میکند. شاعر میگوید که باید از زیباییهای زندگی، همچون گل، بهره ببریم قبل از اینکه به پایان برسند و خارها جای آنها را بگیرند. در نهایت، از ساقی میخواهد که بزم را با گل تزئین کند و در وصف گل، بلبل و عاشقان را به یاد میآورد. شعر پر از دعوت به شادی و بهرهمندی از زیباییهاست.