شمارهٔ ۵۸۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خبر مقدم عیسی نفسی داد نسیم
که توان کرد به خاک قدمش جان تسلیم
تا شد آن ماه مسافر ز سر عشرت و ناز
ما به صد حسرت و دردیم درین شهر مقیم
یار را با من دلخسته قدیمی عهدی ست
آه اگر یار فراموش کند عهد قدیم
میل جور و ستم از خاطر آن شوخ نرفت
کی رود شیوه لطف و کرم از طبع کریم
رخ پر اشک من و خاک درت آری هست
بر سر کوی تو با خاک برابر زر و سیم
غبغبت را چه کنم وصف که در خوبی و لطف
هست با گوی زنخدان تو سیبی به دو نیم
دست بردم که کشم زلف چو شعر سیهش
گفت جامی مکش افزون قدم از حد گلیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حسرتی است که شاعر نسبت به یاری دارد که از او جدا شده است. شاعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره میکند و احساس درد و غم ناشی از فراق را به تصویر میکشد. او از وعدهها و عهدهای گذشته صحبت میکند و نگران فراموشی آنهاست. همچنین به طرز تلخی به زیباییهای معشوق اشاره میکند و در نهایت بخشی از اشعارش به تلاش برای نزدیک شدن به معشوق و درک غمها میپردازد. شاعر در تلاش است تا در این فراق عشق و زیبایی را ستایش کند.