شمارهٔ ۵۹۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم
نه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم
چنان در مهر آن خورشید خو کردم به تنهایی
که گر دستم دهد از سایه خود نیز بگریزم
هوس دارم که ریزد خون من امروز تا فردا
بهانه سازم آن را دست در دامانش آویزم
علاج خویش پرسیدم طبیب عشق را روزی
ز فکر عقبی و سودای دنیی داد پرهیزم
نمی خواهم ز غیرش در جهان دیار ازان هر دم
ز سیلاب مژه چون نوح طوفانی برانگیزم
چو فرهادم ازان بر سینه باشد کوه درد و غم
کزان شیرین دهان نبود میسر غنچه پرویزم
مگویید ای نکوخواهان کزان بدخو ببر جامی
معاذالله اگر از وی ببرم با که آمیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشق و وابستگی به معشوق سخن میگوید. او ابراز میکند که نه میتواند از زمین و دنیای خود جدا شود و نه میتواند به تنهایی بر سر آن عشق صبر کند. به طوری که عشقش به معشوق به حدی عمیق است که حتی در سایه خودش هم احساس راحتی نمیکند. همچنین، او از درد و غم ناشی از این عشق سخن میگوید و میخواهد که عشقش چنان شدید باشد که حتی به قیمت ریختن خونش تمام شود. شاعر به دنبال راهی است تا از این عشق رهایی یابد اما در عین حال نمیخواهد از معشوق دور شود. او با اشاره به داستانهای عاشقانه، نشان میدهد که به هیچ چیز جز عشق معشوقش نمیاندیشد و هیچ فرد دیگری برایش اهمیت ندارد. در نهایت، شاعر سرشار از احساسات مختلطی چون عشق، درد و تمناست و به شدت وابستگیاش به معشوق را نشان میدهد.