شمارهٔ ۶۱۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
می رسد عید و کشته آنم
که کند غمزه تو قربانم
تیغ از کشتنم دریغ مدار
که برآمد درین هوس جانم
قتل عشاق را چه حاجت تیغ
روی بنما که جان برافشانم
هیچ با زندگی نمی ماند
بی تو روزی که زنده می مانم
عید خود خوانمت ولی از عید
همه خندان من از تو گریانم
مژده عید و وعده عیدی
همه بی تو وعید می دانم
جامی آن رخ ندید و عید گذشت
عید او را خجسته چون خوانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساس عمیق عاشقانه و دلتنگی شاعر در ایام عید است. شاعر از عشق خود سخن میگوید و اینکه بدون معشوق هیچ لذتی از زندگی نمیبرد. او به قربانی شدن برای عشقش اشاره کرده و میگوید بیمعشوق، عید برایش معنایی ندارد و هر شادی او را به غم تبدیل میکند. در نهایت، شاعر عید را با وجود نبودن معشوق خجسته نمیداند و فقط از فقدان او رنج میبرد.