شمارهٔ ۶۱۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینم
مرا سعادت آن از کجا که با تو نشینم
چو خاکروبی آن در دریغ داشتی از من
گذار تا خس و خار رهت به دیده بچینم
سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندان
که شد نشان سم اسب و ماند نقش جبینم
اساس زهد شکستم ز نام و ننگ برستم
میان به مهر تو بستم کمر مبند به کینم
به هر کجا گذرم دولت وصال تو جویم
به هر طرف نگرم جلوه جمال تو بینم
بسوخت جان من از گریه های تلخ چه باشد
به خنده ای بنوازی ازان لب شکرینم
به تیغ بیم مفرما که خیز جامی ازین در
که عمرهاست بر این آستانه بهر همینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و ارادت شاعر به معشوق سخن میگوید. شاعر در ابتدا به تمایز بین جایگاه خود و معشوق اشاره میکند و حسرت میخورد که چطور میتواند در کنار او باشد. او از دوری و جدایی رنج میبرد و اشتیاق خود را برای دیدار معشوق بیان میکند. شاعر به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و از درد و حسرت ناشی از دوری سخن میگوید. در نهایت، او از معشوق تقاضا میکند که با ناز و محبت به او بپردازد و توجه کند که زندگی او در انتظار دیدار و عشق او سپری میشود.