نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۹ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم

ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم

مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی

که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم

بگرید زار و گوید جان ازین مشکل توان بردن

جراحت های پیکان تو را با هر که بنمایم

اگر بوسیدن پای تو نتوان کاش بگذاری

که رخسار غبارآلود بر خاک رهت سایم

نشان پای من حیف است در کوی تو شادم کن

به یک وعده که از شادی نیاید بر زمین پایم

نیاید جز خیال عارضت پیش نظر چیزی

چو از خواب اجل روز قیامت چشم بگشایم

ز روی مردمی یکره بگو جامی سگ مایی

اگر چه آن چنان هم نیستم کین نام را شایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوقه‌اش صحبت می‌کند. او ابراز می‌کند که هرچند به کوی معشوق می‌رود، اما هرگز او را نمی‌بیند. شاعر عهدی با خود دارد که هرگز از عشق معشوق دست بر ندارد و حتی اگر به سختی دچار شود، باز هم وفادار خواهد ماند. او آرزو دارد که اگر نتواند پاهای معشوق را ببوسد، حداقل بتواند به خاطر او بر خاک او غبار بگذارد. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که عشقش به معشوق آن‌چنان عمیق است که حتی اگر به سختی دچار شود، باز هم وفاداری‌اش را فراموش نخواهد کرد.