شمارهٔ ۶۲۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم
به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
حدیث سفله خزف، عقد گوهر است سخن
زهی سفه که من این را به آن بیارایم
به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر
کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم
ز شعر شعر کزین پیش بافتم امروز
جز آب دیده و خون جگر نپالایم
فضای ملک سخن گرچه قاف تا قاف است
ز فکر قافیه هر لحظه تنگ می آیم
سخن چو باد و من از فاعلات و مفعولات
ذراع کرده شب و روز بادپیمایم
سحر به ناطقه گفتم که ای به رغم حسود
به کارگاه سخن گشته کارفرمایم
کشم ز طبع سخن سنج رنج رخصت ده
که سر به جیب خموشی کشم بیاسایم
جواب داد که جامی تو گنج اسراری
روا مدار کزین گنج قفل نگشایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، بیانگر احساسات شاعر درباره زبان و هنر سخنوری است. او به انتقاد از کسانی میپردازد که با زبان خود به مدح و ذم دیگران میپردازند و میگوید که سخن او باید از کیفیت و عمق بیشتری برخوردار باشد. شاعر از حسرت ضایعات زمان خود سخن میگوید و تأکید میکند که از شعرش تنها اندوه و درد به یادگار مانده است. او در تلاش است تا از محدودیتهای قافیه و قالب شعر فرار کند و به بیان آزادانهتر احساسات بپردازد. در نهایت، او به این نکته میرسد که سخن، گنجی پنهان است و نباید آن را به راحتی افشا کرد.