شمارهٔ ۶۲۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
منزل نکرده دل هنوز اندر حریم سینه ام
عشق تو در دل داشت جا من عاشق دیرینه ام
از دل خراش افغان من تیغت به خونم تیز شد
تیغ تو را سوهان بود گویی خراش سینه ام
من دانه چین مرغی نیم کایم به دام کس فرو
سیل بلا و تخم غم بس باشد آب و چینه ام
وقت خطیب شهر ما خوش کو به رغم محتسب
یکسر برد تا پای خم از مسجد آدینه ام
از بس که جرعه بر سرم ریزند مستان لبت
هست از پلاس میکده آلوده تر پشمینه ام
در گریه عمر آمد به سر وز شوق لعلت سینه پر
صد گنج گوهر ریختم خالی نشد گنجینه ام
جامی نبیند چشم جان جز عکس ساقی ازل
تا داد پیر میفروش از جام می آیینه ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر احوال عاشق است که دلش هنوز در عشق معشوق جا دارد و به خاطر آن دچار درد و رنج شده است. او از تیزی عشق میگوید که مانند تیغ بر دلش خراشیده و نشان از عمق احساساتش دارد. شاعر خود را به مرغی تشبیه میکند که دانهچین است اما به دام کسی نمیافتد و زندگیاش پر از غم و بلاست. او از حالاتی صحبت میکند که در اجتماعش بر اثر نوشیدن شراب، جرعههای عشق را بر سرش میریزند و میکده بر او غالب است. در نهایت، عشق به معشوق را به عنوان گنجی ارزشمند توصیف میکند که هرگز خالی نمیشود و تنها چیزی که در زندگیاش میبیند، یاد ساقی ازل است.