نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۱ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به مسجدی که خم ابروی تو را نگریم

نماز را بگذاریم و سجده تو بریم

اگر به کوی تو ما را بود مجال گذر

به خاک پای تو کز خلد و حور او گذریم

تو را چو هست به حال شکستگان نظری

به حال ما بنگر کز همه شکسته تریم

ز دست خضر چه سود آب زندگی ما را

اگر ز ساغر لعل تو جرعه ای نخوریم

به استخوانی اگر چند یاد ما نکنی

هزار شکر که باری ازان سگان دریم

به مهر سیمبرانیم کرده چهره چو زر

نه همچو ساده دلان در هوای سیم و زریم

سگ تو دوش به جامی فغان کنان می گفت

خموش باش که از ناله‌ات به درد سریم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و ارادت عمیق به معشوق است. شاعر در ابتدا به زیبایی معشوق و اهمیت سجده کردن در برابر او اشاره می‌کند و می‌گوید اگر بتواند به کوی معشوق برود، حتی از بهشت هم می‌گذرد. او خواسته‌اش این است که معشوق نگاهی به حال شکسته‌اش بیندازد، چرا که از همه بیشتر در زخم و شکست به سر می‌برد. شاعر به زندگی و معنای آن که بدون عشق معشوق بی‌فایده است، اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر کسی نامش را فراموش کند، باز هم شکر می‌کند که لااقل از عشق او دور نیست. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که عشق به معشوق می‌تواند از درد و رنج روزگار کم کند و امیدوار است که معشوق چهره‌اش را مانند طلایی زیبا کند و از دنیای مادی فاصله بگیرد.