شمارهٔ ۶۳۳ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
هر چند تو شاه و ما گداییم
دامن مفشان که مبتلاییم
تا داغ غلامی تو داریم
هر جا که رویم پادشاییم
هر جا الم تو مرد دردیم
هر جا قدم تو خاک پاییم
دربسته به روی این و آنیم
بنشسته به گوشه بلاییم
گه نکته عشق می نویسیم
گه نغمه درد می سراییم
بودند نظارگی بسی لیک
آن کس که تو را شناخت ماییم
از طوق سگان مدار محروم
گر خلعت خاص را نشاییم
گر لطف کنی به آن دریغیم
ور جور کنی به آن سزاییم
بی ما گفتی که در چه کاری
کس بی تو مباد در دعاییم
جامی به جفا و جور خو گیر
دانی که نه در خور وفاییم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وضعیت خود به عنوان غلام و سرسپرده عشق میپردازد. او با تأکید بر مقام و عزت واقعی که از عشق به معشوق به دست میآید، میگوید که هر جا که باشند، در واقع پادشاه عشق هستند. شاعر اذعان میکند که حتی در سختیها و مشکلات، عشق به معشوق باعث تحمل و تابآوری آنها میشود. او به حسرت و فراق اشاره دارد و بیان میکند که شناختن معشوق برتر از هر چیز دیگری است. در نهایت، خودش و دیگران را بر اساس عشق به معشوق معرفی میکند و بر این نکته تأکید میکند که بدون حضور او، هیچ کس نمیتواند در فعل و دعا موفق باشد.