شمارهٔ ۶۴۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر چه پاره شد از غم هزار باره دلم
گرفت خو به فراق تو پاره پاره دلم
چو شد ز خون جگربسته روزن دیده
ز چاک سینه رخت را کند نظاره دلم
ستاره ای ست سرشکم که در شب هجران
برد به شهر عدم راه ازان ستاره دلم
به دور ساغر لعلت درست کی ماند
اگر بود چو دلت فی المثل ز خاره دلم
اگر شمار اسیران زلف خویش کنی
مباد آنکه نیاید درین شماره دلم
هوای وصل تو باز آردش اگر صد بار
جهد ز آتش عشق تو چون شراره دلم
مگو که قطره خون در کنار جامی چیست
چو دیده موج زد افتاد در کناره دلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم فراق محبوب خود سخن میگوید و توصیف میکند که چگونه دلش از دوری او پاره پاره شده است. او احساس میکند که چشمانش از اشک پر شده و درد و رنج جدایی به سینهاش فشار میآورد. همچنین، شاعر به ستارهای اشاره میکند که در شب فاصلهها، او را به یاد محبوبش میاندازد. او به نوشیدنی محبت معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که دلش مثل زخمهای پاره پاره است. در ادامه، شاعر به شمارش دلباختگان زلف محبوب اشاره میکند و نمیخواهد که دلی برایش فراموش شود. نهایتاً، او از عشق و شوق وصال صحبت میکند و میگوید که حتی اگر بارها به او برنگردد، دلش همچنان به عشق او میتپد. با تمام این احوال، در آخر به یک تصویر زیبا از قطره خون در کنار جام و موج میزند و از دردش میگوید.