شمارهٔ ۶۴ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو را
خون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را
هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سخت
چون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را
عشق شد در دل مقیم ای عقل درد سر ببر
کاندرین خلوتسرا محرم نمی بینم تو را
بهر قتل عاشقان می دیدمت زین بیش غم
چون به بخت ما رسید آن هم نمی بینم تو را
طینت پاک تو گویی ز آب و خاک دیگر است
جنس آب و خاک این عالم نمی بینم تو را
از خم محراب ابرویش همانا غافلی
ای که هرگز پشت طاعت خم نمی بینم تو را
از تو هر مو بر تن جامی غمی دارد جدا
وز غم او یک سر مو غم نمی بینم تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عواطف عمیق شاعری است که به شدت از دوری معشوق رنج میبرد. شاعر هر روز در جستجوی معشوق است و با نبود او به شدت گریان و غمگین میشود. او به پیوندی محکم و سنگین با معشوق اشاره میکند و بیان میکند که در دلش عشقی عمیق وجود دارد، اما در این خلوت دیری نمیتواند معشوق را ببیند. همچنین شاعر ناامیدیاش از بخت و سرنوشت را ابراز میکند و میگوید که در این جهان خاکی و مادی، معشوقاش گویی از جنس دیگری است. در نهایت به شکوه و غم ناشی از دوری آن معشوق و تاثیر آن بر وجودش اشاره کرده و میگوید که حتی یک مو از بدنش نیز غم دارد. این شعر، احساساتی از عشق و اندوه عمیق را به تصویر میکشد.