شمارهٔ ۶۴۲ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای دلم از تو غرق خون دیده اشکبار هم
بی تو ز اشک لاله گون چهره پر و کنار هم
وعده آمدن مده غصه هجر بس مرا
بر سر آن فزون مکن محنت انتظار هم
تاب نیاورد تنت گر نه پی لباس تو
رشته جان بیدلان پود کنند و تار هم
گر بود از گرانیم بار دلی سنگ تو را
بار ببندم از درت بلکه ازین دیار هم
دامن ناز برزدی وز سر کو برآمدی
آفت روز من شدی فتنه روزگار هم
چند به خاک ره فتد سایه سرو سرکشت
سایه رحمتی فکن بر من خاکسار هم
باغ و بهار بلبلان جلوه سوسن است و گل
جامی دل رمیده را باغ تویی بهار هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد جدایی و غم فراق معشوق سخن میگوید. او با قلبی پر از خون و چشمانی اشکبار، به انتظار بازگشت محبوبش نشسته است و از غم و یأس خود مینالد. شاعر به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و میگوید که تحمل درد دوری از او برایش دشوار است. او در آرزوی آن است که بار غم را بر دوش بگیرد و از این دیار دور شود. همچنین، بر این نکته تأکید دارد که باغ و بهار و زیباییها تنها در حضور معشوق معنا پیدا میکند و او را به عنوان آفتاب و روشنایی روز خود میداند. این شعر به بیان عواطف عمیق عاشقانه و احساس انتظار از محبوب پرداخته است.