شمارهٔ ۶۵۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
امید مرهم جان فگار خود دارم
یکی ست شهر من و شهر یار من امروز
هوای شهر خود و شهریار خود دارم
هزار بار شد از خون دل کنارم پر
که کام خویش کنون در کنار خود دارم
بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر
نمی که بر مژه اشکبار خود دارم
مرا چو شمع نباشد به غیر سوز و گداز
تمتعی که ز شبهای تار خود دارم
گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنوز
اگر چه پیر شدم رو به کار خود دارم
مگو که توبه ز می اختیار کن جامی
من آن نیم که به کف اختیار خود دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از خوشحالی خود به خاطر نزدیک شدن به محبوبش سخن میگوید. او امیدی قوی به بهبودی روح خود دارد و از اینکه شهر او و شهر یارش یکی شده، احساس شادمانی میکند. با وجود دردهایی که در دل دارد، اکنون به آرزویی که در کنار محبوبش دارد، دل خوش است. بهار دوباره زندگی او را سرزنده کرده و او از شادی در شبهای تار لذت میبرد. هرچند که سالهای جوانیاش گذشته، اما همچنان به عشق و احساسات خود ادامه میدهد. شاعر همچنین بیان میکند که نمیتواند به راحتی از لذتهای زندگی دست بکشد و همواره خود را در انتخابها و اختیارش قوی میبیند.