شمارهٔ ۶۶ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ما
که شد از عکس رخش نور همه ظلمت ما
آفتابی ست درخشنده که از طلعت او
رفت بر چرخ برین کوکبه دولت ما
می سرشتیم گل محنت از آب مژه شکر
که برآمد گل راحت ز گل محنت ما
جان ز کف رفت چه سازیم نثار قدمش
گر پس از مرگ خرامد به سر تربت ما
سگ او خواند رقیب از سر خواری ما را
این لقب در دو جهان بس سبب عزت ما
جان فشاندیم به خاک قدمش لیک چه سود
که نیفتاد قبول کرمش خدمت ما
غایب همت ما وصل وی آمد جامی
همتی دار که کاری بکند همت ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از ورود یک محبوب به خلوت خود سخن میگوید که نور چهرهاش بر تاریکیهای زندگیاش تابیده و دولت و سعادت او را به ارمغان آورده است. او از درد و رنجی که از عشق این محبوب کشیده، به شوق و خوشحالی رسیده و به تعبیری دیگر، با گلهای راحتی که از محنتش زاده شده، زندگی را طی میکند. شاعر به شدت شیفته محبوب است و حتی جانش را برای دیدار او فدای قدمهایش میکند، اما از بیتوجهی او نسبت به فدایش گلایه دارد. در نهایت، او از همت و اراده غایب خود برای وصل به محبوب سخن میگوید و درصدد است که ارادهای قوی داشته باشد تا به آن مقصود برسد.