نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

چون مرا دولت آن نیست که دیدار تو بینم

به سر کوی تو آیم در و دیوار تو بینم

من که باشم که توانم گلی از باغ تو چیدن

اینقدر بس که یکی خار ز گلزار تو بینم

تا شدی شهره چو خورشید همه ماهوشان را

ذره سان بی سر و پا گشته هوادار تو بینم

زاهدان در هوس طوبی و اندیشه جنت

من در آن غم که چه سان قامت و رخسار تو بینم

چون به راه تو شود خاک تنم باد سلامت

چشم خونبار که باری قد و رفتار تو بینم

تویی آن یوسف ثانی که عزیزان جهان را

جان نهاده به کف دست خریدار تو بینم

نرسد هیچ کس ای جان به گرفتاری جامی

زین همه عاشق بیدل که گرفتار تو بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دوری معشوق و احساس نقصان خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که نمی‌تواند با معشوق دیدار کند و حتی توان چیدن گلی از باغ او را ندارد. او غمگین است که فقط می‌تواند یک خار را ببیند. شاعر احساس می‌کند که دیگران به او اعتنایی ندارند و فقط به عشق معشوقش می‌نگرند. زاهدان در آرزوی بهشت هستند، اما او تنها در آرزوی دیدن جمال معشوق است. در نهایت، او به عشق و احساسات شدید خود اشاره می‌کند و می‌گوید هیچکس دیگری به اندازه او به گرفتاری عشق نمی‌افتد.