نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که شب‌ها دور ازان گل خاک بر سر می‌کنم

همچو سبزه صبحدم از خاک سر بر می‌کنم

در چمن می‌افتم از شوق رخش در پای گل

دامن گل را ز خوناب جگر تر می‌کنم

چون نمی‌بینم قدش را در چمن بر یاد او

می‌روم نظاره سرو و صنوبر می‌کنم

بسته‌ام با آنکه اهل ملتم دل در بتان

گرچه از خیل خلیلم کار آزر می‌کنم

درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زر

یعنی اکسیر وجودم خاک را زر می‌کنم

چون تو پیش آیی زبان را قوت تقریر نیست

گرچه هردم صد سخن با خود مقرر می‌کنم

می‌دهی عشوه که جامی خاصه من آن توام

سادگی بین کین سخن را از تو باور می‌کنم!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر بیان می‌کند که در شب‌ها به یاد محبوبش غمگین و خاک بر سر می‌ریزد، همانند سبزه‌ای که صبح از خاک سر بر می‌آورد. او از شوق دیدن محبوبش در چمن می‌افتد و دامن گل را با خون دلش تر می‌کند. وقتی قد محبوبش را نمی‌بیند، به تماشای دیگر درختان می‌رود. عشقش به محبوب باعث شده که او به رغم فاصله‌اش از ملت خود، دل به بت‌ها بسپارد. او می‌گوید که عشق به محبوبش همچون اکسیر، او را از خاک به طلا تبدیل کرده و وقتی محبوبش نزدیک می‌شود، به شدت تحت تأثیر قرار می‌گیرد و زبانش هم گنگ می‌شود. او می‌گوید هرچند که با خود سخن‌ها می‌گوید، وقتی محبوبش ظاهر می‌شود، نمی‌تواند حرف بزند. در انتها، به لحظه‌ای اشاره می‌کند که محبوبش برایش عشوه می‌ریزد و او از سادگی‌اش این سخن را باور می‌کند.