نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۶ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جدا ز لاله رخ خود بهار را چه کنم

هزار داغ به دل لاله زار را چه کنم

ز خون دیده کنارم پر است بی لب یار

کنار کشت و لب جویبار را چه کنم

گرفتم آنکه کنم دیده را به گل مشغول

درون جان و دل این خار خار را چه کنم

به طوف باغ غم روز را برم بیرون

بلا و محنت شبهای تار را چه کنم

غباری از ره آن مشکبو غزال رسید

به جز عبیر کفن آن غبار را چه کنم

شکاف سینه توانم که بندم از مرهم

تراوش مژه اشکبار را چه کنم

ملولم از دو جهان بی جمال او جامی

چو یار نیست به دست این دیار را چه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عواطف عمیق و دردهای درونی شاعر اشاره دارد. شاعر از فقدان محبوب خود و دلخوری از نبود او سخن می‌گوید. او به زیبایی به احساساتش پرداخته و از زخم‌هایی که دلش را می‌آزارد و سختی‌های زندگی بدون یار می‌گوید. به شکل نمادین، او تلاش می‌کند با مشغول شدن به گل و باغ غم، از این دردها فاصله بگیرد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که بدون وجود محبوبش، دنیا برایش بی‌معنا و غم‌انگیز است.