نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۵ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

روی تو غایب از نظر گل را تماشا چون کنم

چون لاله داغم بر جگر گلگشت صحرا چون کنم

مثل تو جویم هر زمان تا باشدم آرام جان

بی مثل بودی در جهان مثل تو پیدا چون کنم

گیرم به لب مهری نهم کز ناله و افغان رهم

دل را صبوری چون دهم جان را شکیبا چون کنم

نی بی تو برگ زیستن نی مرگ من در دست من

اکنون به کار خویشتن حیرانم آیا چون کنم

حاشا که من غیر تو را سازم درون سینه جا

خود گو به جای آشنا بیگانه را جا چون کنم

تن را دوا کردم طلب آسوده شد از تاب تب

دارم به دل داغی عجب آن را مداوا چون کنم

گویند جامی دمبدم بیرون مده از دیده نم

زین گونه کز طوفان غم شد دیده دریا چون کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از احساس عمیق فقدان و دلتنگی خود سخن می‌گوید. وی به غیبت معشوق اشاره می‌کند و می‌خواهد بداند چگونه می‌تواند زیبایی‌ها را در نبود او مشاهده کند. او از داغی که در دل دارد شاکی است و از این می‌نالد که بی حضور معشوق، زندگی ارزشمند نیست. شاعر به جستجوی او می‌پردازد و می‌گوید که هر چه در این دنیا باشد، نمی‌تواند جایگزین او شود. او از درد و رنجی که در دلش است صحبت می‌کند و به ناامیدی و سردرگمی خود اشاره دارد در اینکه چگونه می‌تواند با این احساسات کنار بیاید. در نهایت، شاعر با تلخی می‌گوید که در دلش داغی وجود دارد که هیچ درمانی برای آن نمی‌یابد.