شمارهٔ ۶۸۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر زمان گویم که مهر او ز دل بیرون کنم
لیک با خود بس نمی آیم ندانم چون کنم
بوالعجب کاری که خلقی در پی درمان من
من به فکر آنکه هر دم درد خویش افزون کنم
گر نهم گریان سر اندر کوه بی لعل لبش
سنگها را چشمه سازم چشمه ها را خون کنم
نقش بندم سوی او صد نامه مضمون سوز و درد
اشک خونین را به رخ عنوان آن مضمون کنم
جای تکبیر و دعا خواهم ز لیلی قصه خواند
ناگه ار روزی گذر بر تربت مجنون کنم
خلق را بر مجمر غم دل بسوزانم چو عود
ناله در چنگ فراقش گر بدین قانون کنم
کشته شد جامی ز هجر افسانه وصلش چه سود
مرغ بسمل کی زید صدبار اگر افسون کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق صحبت میکند. هرچند که میخواهد عشق و محبت محبوب را از دل بیرون کند، اما نمیتواند و نمیداند این کار را چگونه انجام دهد. او به این فکر میکند که با وجود سرزنشهای دیگران، هر لحظه بر درد عاشقانهاش بیفزاید. اگر از غصههای عشق دردناک گریه کند، حتی سنگها را به چشمه تبدیل میکند و چشمهها را به خون. او اشکهایش را به پیامهایی پر از سوز و درد تبدیل میکند و از لیلی و مجنون به عنوان نماد عشق یاد میکند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که به خاطر عشق، احساساتی را که در دل دارد به تصویر کشیده و حتی اگر کشته هم شود، درد وفا و وصالش برایش چه سودی نخواهد داشت.