شمارهٔ ۷۱۸ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
هر کس که بیند آن لعل خندان
انگشت حیرت گیرد به دندان
با سرو قدت لاف بلندی
از سر نهاده بالابلندان
راه غمت را با آن درازی
پیموده صد پی مشکین کمندان
جعد بنفشه در باغ بی تو
صاحبدلان را بند است و زندان
هرگز نباشد مه نیمه تو
گر خود به خوبی گردد دو چندان
درددل من دانی ولیکن
رحمی نداری بر دردمندان
جامی پسندد صد رنج با خود
جز رنج صحبت با خودپسندان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیبایی و جذابیت معشوق صحبت میکند و احساس حیرت و شگفتی خود را نسبت به او بیان میکند. او از بلندای قد معشوق میگوید و اینکه چقدر بار غم را برای او تحمل کرده است. همچنین به بندگی و زندانی شدن دل عاشقان در غیاب معشوق اشاره میکند. شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و نسبت به بیمهری معشوق گلایه میکند. در نهایت، او بیان میکند که تحمل رنجها برای در کنار معشوق بودن برایش قابل قبولتر از تحمل تنهایی و رنجهایی است که با خود دارد.