شمارهٔ ۷۵۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای من
نیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من
هر مژه کرده جوی خون بر رخ من روان ولی
کیست که با تو دم زند از من و ماجرای من
مهر و وفای من مبین ترک جفای خود مکن
زانکه جفای چون تویی نیست کم از وفای من
گر چو سگان دهند ره در پی محمل توام
چرخ به فرق سرکشد هودج کبریای من
نامه صفت سیاه رو مانم اگر نه فضل تو
خامه مغفرت کشد بر ورق خطای من
باد همیشه تا بود نام و نشان ز بود ما
مسند ناز جای تو خاک نیاز جای من
تا به کرشمه گفته ای مردم چشم جامیم
چشم سپهر می برد سرمه ز خاک پای من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و دردهای عمیق خود سخن میگوید که از عشق و وابستگی به معشوق ناشی میشود. او اشاره میکند که غم او به اندازه کوه بزرگ است و از معشوقش میخواهد که جفای خود را ترک کند و به وفا بپردازد. شاعر احساس میکند که اگر بر روی زمین با ذلت در پی معشوق برود، باز هم ارزش و مقامش حفظ نخواهد شد. او به نیکی و فضل معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که بر خطاهایش ببخشد. در نهایت، شاعر با بیان زیباییهای عشق، به اهمیت یاد و نام معشوق در زندگیاش تاکید میکند.