نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۴ جامی

جامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

کس وصالت چنین نخواست که من

وز فراقت چنین نکاست که من

گفته ای بر رخم که عاشق تر

چهره زرد من گواست که من

همه کس مبتلای توست ولی

نه بدین گونه مبتلاست که من

دل که درمانده جدایی توست

نه چنان از درت جداست که من

کیست گفتم به راستی چو قدت

سرو بالا کشید راست که من

گفت جامی که می برد سوی دوست

باد صبح از میانه برخاست که من

بی تو هستم میان آتش و آب

کز دل و دیده عمرهاست که من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به حال و هوای عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که هیچ کس مانند او در عشق مبتلا و دلبسته نیست و احساس تنهایی و رنج او ناشی از دوری معشوقش است. او با اشاره به چهره زرد و دل‌تنگی‌اش، تأکید می‌کند که عشقش به حدی عمیق و دردناک است که هیچ کس نمی‌تواند عمق احساس او را درک کند. همچنین شاعر حس می‌کند که بی‌معشوقش در میان آتش و آب است و زندگی‌اش به شدت تحت تأثیر جدایی قرار دارد.