شمارهٔ ۷۵۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پیاده سوی چمن سرو من گذار مکن
به سبزه و سمن آن پای را فگار مکن
به خون نشست گل از رشک سبزه بهر خدا
که پا برهنه دگر گشت جویبار مکن
گل است آن کف پا گل به پیش او خاری
به خاک پات که آزار گل به خار مکن
به خنجر ستم و جور سینه ام مشکاف
چو لاله داغ نهان من آشکار مکن
چو خوی تلخ توام ناامید خواهد کشت
مرا به عشوه شیرین امیدوار مکن
به مردم از تو بسی لاف آبرو زده ام
مران به خواریم از پیش و شرمسار مکن
نماند دل که ز درد تو خون نشد جامی
خدای را که چنین ناله های زار مکن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که قدم به چمن نگذارد و پاهایش را بر سبزه و سمن نگذارد، چرا که این کار باعث آسیب به گلها میشود. او از روزگار نگران است و به عشق و دردهایش اشاره میکند. شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید و از معشوق میخواهد که او را ناامید نکند و به او آسیبی نرساند. در نهایت، او از خدا طلب میکند که این نالههای زار و غمگین را از او دور کند.