نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷۷ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرو زین چشم تر ای اشک خونین دمبدم بیرون

شدم رسوا منه دیگر ز فرمانم قدم بیرون

به روز وصل خواهم چاک دل دوزم ز پیکانت

که ماند شادی و عشرت درون اندوه و غم بیرون

به صحرا وقت گل آن نیست لاله بلکه آتشها

ز خاک داغداران فراقت زد علم بیرون

زدی بر لوح سیم از مشک تر نونی رقم یعنی

نیاید خوشنویسان را چنین حرف از قلم بیرون

نگویم راز آن لب گرچه خوردم خون ازو عمری

بلی ندهد ز خم دردخورده باده نم بیرون

غمت از دل نرفت و رفت جان از تن نبوده ست آن

که می گفتم غمت آید ز دل با جان به هم بیرون

گرفت از تنگنای شهر هستی خاطر جامی

چه بودی گر قدم ننهادی از ملک عدم بیرون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی اشاره می‌کند. او از اشک‌های خونین می‌گوید که به دلش فشار می‌آورد و خودش را رسوا می‌داند. در روز وصال، او چاک دلش را به پیکر محبوبش میدوزد و می‌خواهد که شادی و عشق در دلش باقی بماند. همچنین به بی‌تابی و آتش دل در دل جدایی از محبوب اشاره می‌کند و بر دشواری‌های عشق تأکید می‌کند. او هم‌چنین به نگارش زیبای کلمات اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که راز عشق را نمی‌تواند بیان کند و درد و غم او همچنان باقی است. در نهایت، او به تنگنای دنیا و تنهایی خود اشاره می‌کند و از بی‌وزنی وجود خود در این دنیا می‌گوید.