نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مگر وزید نسیمی ز سرو سیمبر من

که باز شعله برآورد آتش جگر من

خجسته باد طلوع تو ای سهیل یمانی

که روز گشت به اقبال طلعتت سحر من

لبم ز سوز نفس سوخت دیده از تف گریه

بسوخت آتش عشق تو جمله خشک و تر من

به گریه گفتم ازین در مرا مران به سر خود

به خنده گفت بر این در میا دگر به سر من

ز دیدن تو که محروم مانده ام نه ز دوری ست

که چون پری ز لطافت نهانی از نظر من

ز اشک و چهره به راه تو سیم و زر بکشیدم

که خاک راه تو بهتر ز وجه سیم و زر من

مکن به علم نظر عیب من که در دل جامی

جز این صفت نبود شیوه دگر هنر من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عشق و longing خود اشاره می‌کند. او از نسیمی می‌گوید که شعله عشقش را دوباره برافروخته و به ستاره‌ای به نام "سهیل یمانی" اشاره می‌کند که طلوع او نشان از خوشبختی و سعادت دارد. شاعر از سوز دل و چشم‌گرفتن خود به خاطر محبت می‌نالد و از معشوقش می‌خواهد که او را رها نکند. او می‌گوید که دوری از معشوقش، او را آسیب‌پذیر کرده و بر این باور است که خاک راه معشوقش از طلا و نقره باارزش‌تر است. در نهایت، شاعر از معشوقش می‌خواهد که به عیب‌ها و کاستی‌های او توجه نکند، زیرا او فقط محبتی در دل دارد و هنری جز این نمی‌شناسد.