شمارهٔ ۸۰۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
من کیستم که چشم گشایم به روی تو
این بس که می کنم به زبان گفت و گوی تو
ای آرزوی جان نظری کن به حال من
زان پیشتر که جان دهم از آرزوی تو
خال نیم ز فکر میانت بلی مرا
پیوند دیگر است به هر تار موی تو
هر صبح می کنم چو صبا ره سوی چمن
باشد که یابم از گل نورسته بوی تو
پایم چو سوده شد به رهت بعد ازین چو اشک
غلطم به خون و خاک پی جست و جوی تو
من اهل خوان وصل نیم کاش چون سگان
سنگی خورم به سر ز مقیمان کوی تو
این نقش نو کشیده غزل نیست ای غزال
طومار محنت است ز جامی به سوی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ابراز عشق و آرزوهای خود نسبت به معشوق میپردازد. او از خود میپرسد که چه کسی است که بتواند به معشوق نظر کند و فقط به گفتوگو با او بسنده میکند. شاعر امیدوار است که معشوق به حال او توجه کند قبل از آنکه جانش را از عشق او فدای کند. او از زیباییهای معشوق، مثل خال و موی او، یاد میکند و هر روز مانند نسیم به سمت چمن میرود تا بویی از معشوق بگیرد. شاعر احساس میکند که در مسیر عشقش دچار درد و رنج است و حتی اگر مانند سگها سنگی بر سرش بیفتد، باز هم حاضر است در نزدیکی معشوق باشد. در انتها، شاعر میگوید که این غزل تنها بیان عشق نیست، بلکه قصهای پر از درد و رنج ناشی از دوری از معشوق است.