شمارهٔ ۸۱۱ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو
تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو
دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد
رخ امید نتابد به هیچ باب از تو
همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک
چه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو
عنان صبر شد از کف درین هوس که گهی
رسم به دولت پابوس چون رکاب از تو
مکن شتاب به رفتن که می رود جانم
اگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو
به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لب
که صد سلام مرا بس یکی جواب از تو
چو قتل جامی مسکین ثواب می دانی
چنان مکن که شود فوت این ثواب از تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و魅ودهای یک فرد خاص اشاره میکند که بر تمام وجود او تأثیر میگذارد. او از عشق و احساسات خود نسبت به این شخص صحبت میکند و نشان میدهد که چقدر به او وابسته است. همچنین به مشکلات و چالشهای ناشی از این عشق اشاره میکند و از او میخواهد که در پاسخ به ابراز محبتش به او توجه کند. شاعر در نهایت بر اهمیت این ارتباط تأکید میکند و نگران از دسترفتن این عشق و احساسات ارزشمند است.