شمارهٔ ۸۰۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
داری به جان من کمین ای من کمین هندوی تو
خوی تو گر هست این چنین صد جان فدای خوی تو
گه بر در بتخانه ام گه در حریم خانقه
القصه گردم در به در دایم به جست و جوی تو
بادا ز زخم ناوکت در سینه صد روزن مرا
باشد که افتد پرتوی از آفتاب روی تو
روز و جفای چاوشان شبها و بیم پاسبان
یارب من آزرده جان کی راه یابم سوی تو
یکباره دل برداشتم از قیل و قال مدرسه
زین پس به کنج میکده ماییم و گفت و گوی تو
تا کی چو زاهد بی جهت آریم سوی قبله رو
محراب طاعت بس بود ما را خم ابروی تو
جامی کی از خاک درت محروم ماندی این چنین
گر آبرویی داشتی پیش سگان کوی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و جستجوی معشوق خود اشاره دارد. او خود را در حالت کمینی برای معشوق توصیف میکند و از عمق احساساتش نسبت به او سخن میگوید. شاعر به فراز و نشیبهایی که برای رسیدن به معشوق تجربه میکند، مانند رفتن به مکانهای مختلف (بتخانه و خانقه) اشاره میکند. او از درد عشق و آرزوی وصال میگوید و به محدودیتهای اجتماعی و دینی که مانع او شدهاند، انتقاد میکند. در نهایت، شاعر تصمیم میگیرد که از قید و بندهای مدرسه و زهد رهایی یافته و به میکده و جمع دوستانه برود، جایی که میتواند به عشق و گفتوگو با معشوق خود بپردازد.