شمارهٔ ۸۳۹ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاه
خلقی نهاده روی تظلم به خاک راه
آویخته ز طرف کمر جان صد اسیر
بر هم زده به تیغ مژه قلب صد سپاه
در تاب ماه عارضش از باده صبوح
مخمور چشم جادویش از خواب چاشتگاه
هر سو ز شوق طلعتش افغان اهل درد
هر جا ز ظلم غمزه اش آواز دادخواه
زارم کشید و بر سر راهش بیفکنید
باشد که سوی من به ترحم کند نگاه
گر لاف عشق می زنم ای خواجه طعن چیست
اینک سرشک سرخ و رخ زرد من گواه
جامی ز جام غصه چو خون جگر خورد
نبود سرود مجلس او جز فغان و آه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف یک جوان ترک میپردازد که با چهرهای دلربا و ظاهری زیبا به سمت او میآید. مردم به خاطر ظلم و دردهایی که از چشمزخم او متحمل میشوند، به خاک میافتند و زاری میکنند. این جوان با نگاهش در پی تلافی کردن غمهاست، در حالی که شاعر به خاطر عشق و درد ناشی از آن، حالتی زار و اندوهگین دارد. او در نهایت از معشوق میخواهد که به او نگاه کند و دردی که در دل دارد را درک کند. شعر در نهایت به احساسات غم و اندوه ناشی از عشق و فراق میپردازد.