نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۲ جامی

جامی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

حلقه زلفش گشاد باد سحرگاه

اشرق شمس الضحی بنور محیاه

چند گریبان درم ز شوق جمالش

برفکن ای باد صبح دامن خرگاه

وصف سهی سرو ما بلند مقامی ست

کی رسد آنجا کسی به همت کوتاه

راز دل خم به پیش جام دهان باز

گفت صراحی ازان فتاد در افواه

در دل تنگم نشین اگر چه ندارد

کلبه درویش تاب کوکبه شاه

آه دلم هست بی تو شعله جانسوز

آه که صد بار سوخت جان من از آه

جامی بی صبر و دل سگان درت را

همدم دیرینه است و یار هواخواه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دل و جانش سخن می‌گوید. باد صبحگاهی که زلف‌های معشوق را پریشان می‌کند، به او یادآوری می‌کند که چه شوقی برای دیدارش دارد. او به بلندی سرو و مقام معشوق اشاره می‌کند و نشان از ناامیدی خود برای رسیدن به او دارد. شاعر از درد درونی و شوق فراوانش برای معشوق می‌گوید و حتی از احساساتش در کلبه‌ای ساده و تنگ صحبت می‌کند. در نهایت، او به عشق و دلی آتشین که بی‌قراری و غم را برایش به ارمغان می‌آورد، اشاره می‌کند.