شمارهٔ ۸۵۷ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره
چون نیست مرا طاقت نظّاره چه چاره
هر کس به سر راه رود بهر تماشا
مسکین من حیران کنم از راه کناره
خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامان
هر جا که رسد پیش من آن ماه سواره
چو ماتمیان چند کنم نوحه در آن کوی
رخساره خراشیده و پیراهن پاره
بی خوابی ما را اگر آن شوخ نداند
ای کاش بپرسی شبی از ماه و ستاره
خواهم که به یک زخم ازو کشته نگردم
باشد که چشم لذت تیغش دو سه باره
نگرفت در آن سنگ دل افسانه جامی
هر چند که خون می شود از وی دل خاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف حال و احوال خود میپردازد که در آن میان جمعی نشستهاند و به زیبایی معشوق مینگرند. او از حسرت و ناراحتی خود میگوید، زیرا طاقت دیدن معشوق را ندارد و در عذاب است. شاعر آرزو دارد که همچون غلامان به معشوق خدمت کند و هر جا که برود، او را همراهی کند. او از غم و ماتمی که در دل دارد سخن میگوید و به مظلومیت خود اشاره میکند. همچنین، به بیخوابی ناشی از عشق اشاره میکند و از معشوق میخواهد که همچون ستارهها از او بپرسد. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که از معشوق میکشد میگوید و بیان میکند که حتی با یک زخم از معشوق، آماده است جان بدهد.