شمارهٔ ۸۸۰ جامی
جامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نه
چشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه
پشتم شکست هجر تو گر بار می نهی
باری به قدر طاقت پشت شکسته نه
چون دل نمی دهد ز غمت گر دگر غمی ست
آن هم بیار و بر دل از غم نرسته نه
بگسست دل زمام صبوری به پای او
از زلف خویش یک دو سه تاری گسسته نه
جان کز غمت گریخت به آن طره اش سپار
بندی بر این شکاری از دام رسته نه
خون بست بر رخم جگر ار میهمان شوی
پیش سگانت طعمه جگرهای بسته نه
جامی ز دست داد دل و دین تو را که گفت
بر طرف گل ز سنبل سیراب دست نه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق دعوت میکند که بازگردد و مرهمی بر دل شکستهاش باشد. او از درد و رنج هجران میگوید و از غمی که نمیتواند تحمل کند. دل او دیگر تحمل غم را ندارد و صبوریاش تمام شده است. شاعر اشاره میکند که حتی اگر غمی دیگر باشد، باز هم آن را تحمل نخواهد کرد. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و به امید بازگشتش، از آسیبهای عشق و دلشکستگی میگوید. شعر در نهایت حس اندوه و اشتیاق به وصال و عشق را به تصویر میکشد.